غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

578

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ابو الحسن على بن يوسف بن تاشفين سخنان ميگفت و چون كيفيت حال شمهء از مقال محمد بعرض آن پادشاه باستقلال رسيد در باب مهم او با ملك بن وهيب كه بصفت علم و صلاح اتصاف داشت و در خدمتش بسر ميبرد مشورت كرد ملك گفت مناسب آنست كه علماء مراكش را جمع آورده محمد را بمجلس طلب نمائيم و ما فى الضميرش را معلوم فرمائيم آنگاه دربارهء آنچه مصلحت دانيم بتقديم رسانيم و برينموجب عمل نموده چون مجلس انعقاد يافت ابو الحسن على بن يوسف روى بعلماء آورده گفت بپرسيد ازين شخص كه از ما چه مىطلبد و محمد بن اسود كه قاضى مراكش بود محمد تومرت را مخاطب ساخت گفت اين چه سخنانست كه نسبت به اين پادشاه عادل كه منقاد حكم شريعت است و اطاعت ايزدى را بر هواى نفس اختيار كرده از تو نقل ميكنند محمد تومرت جوابداد كه آنچه در باب ملك از من نقل نموده‌اند موافق واقعست و از تو غريبست كه با وجود علم و دانش و تكفل منصب قضا پادشاه را بمدح دروغ مغرور ساخته منقاد حضرت حق و مؤثر طاعت او بر هواى نفس عادل ميگوئى و حال آنكه درين شهر بر علانيه شراب ميخورند و ميفروشند و اموال يتيمان را بناحق ميگيرند و خنازير در ميان اهل اسلام ميگردند و محمد تومرت امثال اين سخنان چندان بر زبان آورد كه ابو الحسن رقت نموده اشك از چشمش در سيلان آمد و حاضران فهم كردند كه محمد خيال تسخير آن مملكت دارد ملك بن وهيب گفت ايها الملك مرا نصيحتى است كه در قبول آن محمدت عاقبت مقرر است و در ترك آن مداهنت بينهايت متصور ابو الحسن پرسيد كه چيست آن نصيحت ملك جوابداد كه مناسب چنانست كه اين شخص را با اصحاب مقيد گردانى و هرروز يكدينار جهة ما يحتاج عنايت فرمائى تا شر ايشان مندفع گردد و الا مهم به جائى خواهد رسيد كه تمامى خزاين تو صرف شود و فايدهء بر آن ترتب نيابد و ملك اين سخن را بسمع رضا شنوده وزيرش گفت روا باشد كه درباره شخصى كه موعظهء او ترا بگريه آورد در همين مجلس بدانديشى و با وجود بسطت ممالك و و كثرت ارباب جلادت از مردى كه به قوت لايموت قادر نيست بترسى و سخنان وزير در ضمير صاحب تاج و سرير ثاثير كرده محمد تومرت را رخصت معاودت داد و محمد از قصد ملك بن وهيب انديشه‌مند شده ديگر در مهديه توقف ننموده بمدينه اغمات رفت و در آن بلده با يكى از دوستان خود كه موسوم بود بعبد الحق بن ابراهيم و در سلك فقهاء مصامده انتظام داشت ملاقات كرد و مقالاتى كه در مجلس سلطان مراكش گذشته بود با وى در ميان نهاد و پرسيد كه صلاح كار ما چيست عبد الحق جوابداد كه مناسب آنست كه بكوهستان تينمليل روى كه مواضع حصين دارد و ساكنان آن مكان را مريد و معتقد خودسازى تا بوسيلهء ايشان بمطلوب فايز گردى چون محمد نام تينمليل شنيد بخاطرش گذشت كه در جفر بمطالعه او رسيده بود كه در موضعى كه تينمليل نام داشته باشد مهم او صورت خواهد يافت لاجرم با اصحاب در عرض يكروز از اغمات بدانجا رفته و ساكنان تينمليل آنجماعت را از جملهء طلبهء علوم پنداشته مراسم تعظيم و تكريم بتقديم رسانيدند و جهة سكنى ايشان منزلى مناسب خالى گردانيدند و بعد از روزىچند كه وفور زهد و عبادت و قلت اكل و شرب